16 شهریور 89 - 09:19 |
شکایت ها کنم من از درون سینه تنگم درون سینه از آوار درد و این دل سنگم خداوندا چه بسیارند مستان لگد خورده که مدهوشند از نامهربانی های سر خورده سحرگاهان که مستان گرم صحبت با خدای خود من ویران سرگشته در میخانه گم در خود من از خام خیال خود که تنهایم به میخانه دمی رفتم که بسپارم هوایم را به مستانه ولی ای داد و صد بیداد از خام خیال دل که قبل از ما همه میخانه ای بودن و ما غافل
|
16 شهریور 89 - 09:11 |
سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
|
16 شهریور 89 - 09:07 |
بر آن شکرشکن قصهگو هزار درود
|
16 شهریور 89 - 00:40 |
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد .
|
15 شهریور 89 - 11:07 |
خود را چون چشمهای میدانم جوشان که لبالب از عشق است و جویهای فراوان عاشقی از اطراف آن جاری است. جوی بی قراری مدام، محبت همیشگی، عشق لایزال، اشتیاق ماندگار و ... احساس من آن است که هر روز جوشش این چشمه بیشتر و زلالتر میگردد و باید بیش از روزهای پیشین به معشوق خود ابراز عشق نمایم. هر لحظه باید با او سخن بگویم و باید بگویم که نه همه عشق من که همه هستی و جان و روان من هست. باید به او بگویم که شب و روزم به یاد او میگذرد. عشق میجوشد و من باید عشق را فریاد کنم. باید بگویم که دل در تنگنای این سینه گاه سخت میتپد و میخواهد که به پرواز درآید و از شدت شوق به معشوق سینه را بدرد. باید بگویم که چگونه و چقدر دوستش دارم. عشق از تمام وجود من میجوشد. در بی قراری و اشتیاق و عشق دائم هستم و جز یاد او آرامم نمیسازد. باید که بگویم به بلندای عرش خدا عاشق او هستم. نمیدانم آنان که عاشق نیستند چگونه زندگی میکنند اما من چنین هستم و تا هستیام هست، چنین خواهم بود.
|
15 شهریور 89 - 11:04 |
در انتظار تو گل آفتابگردانی را میمانم که در ابتدای یک صبح تابستانی زمانی که هنوز خورشید مهمان آسمان نشده است، سر به زیر افکنده و گویی از شدت انتظار اشک میریزد.
گاه اشتیاق به تو مرا چون سبزهای مینماید که چند روزی است آبی ننوشیده است و با رخ زرد به آسمان مینگرد و انتظار باران را دارد و یک تکه ابر کوچک نیز دل او را شاد میکند. گاه شدت هجران چنان است که دلم چوب خشکی را میماند که در دام آتشی هولناک اسیر است و میسوزد و فریاد دلش چون دود از او بر میخیزد. این همه انتظار، اشتیاق، سوز فراق، خواستن، عشق، دوست داشتن و محبت را خدای به قلب من سرازیر کرده است و من احساس میکنم که از جان من هیچ نمانده جز عشق تو و قلبم هیچ نیست جز محبت تو و در تار و پود هستی من جز اشتیاق به تو جریان ندارد و بر این لطف خدای، او را شاکرم.
|
15 شهریور 89 - 09:24 |
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد شهر را از تب بیماری من جایی نیست راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود |
15 شهریور 89 - 09:18 |
15 شهریور 89 - 09:17 |
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یک جا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم یادمان باشد ازامروز جفایی نکنیم گر که درخویش شکستیم صدایی نکنیم خود بسازیم به هردرد که ازدوست رسد بهر بهبود ولی فکردوایی نکنیم جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم یاورخویش بدانیم خدایاران را جز به یاران خدادوست وفایی نکنیم گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم یادمان باشد اگرشاخه گلی را چیدیم وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم دوستداری نبود بندگی غیر خدا بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم مهربانی صفت بارزعشاق خداست یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست، طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق ، تو ای یار ، به تو ای بهر نیاز یاد من هست که دیگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو |
15 شهریور 89 - 09:14 |