[go: up one dir, main page]

پیام های کوتاه
              زمان استاد فراموشی است ، مبادا شاگرد این استاد باشی
__
16 شهریور 89 - 09:19

شکایت ها کنم من از درون سینه تنگم

درون سینه از آوار درد و این دل سنگم

خداوندا چه بسیارند مستان لگد خورده

که مدهوشند از نامهربانی های سر خورده

سحرگاهان که مستان گرم صحبت با خدای خود

من ویران سرگشته در میخانه گم در خود

من از خام خیال خود که تنهایم به میخانه 

دمی رفتم که بسپارم هوایم را به مستانه

 ولی ای داد و صد بیداد از خام خیال دل

که قبل از ما همه میخانه ای بودن و ما غافل

ترامن چشم درراهم


  • ارسال نظر (0)
16 شهریور 89 - 09:11

lonely.jpg

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
که اینجا آدمک بسیار اما باز
تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پاکی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خاکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی ...

ترامن چشم درراهم


16 شهریور 89 - 09:07

بر آن شکرشکن قصه‌گو هزار درود
همان که گفت: یکی بود و هیچ چیز نبود

شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود

چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود

از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود

خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود

چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و بازگشت چه زود

حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...

ترامن چشم درراهم


16 شهریور 89 - 00:40

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد .


کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیانش به شهامت نیازی نبود.


کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب می شد .


کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و او را باور می کرد .


کاش مهتاب با کوچه های تاریک شهر آشناتر بود .


کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد .


کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست .


کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد .


کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید .


کاش جدائی معنی دوستی را می فهمید.

 

ترامن چشم درراهم



15 شهریور 89 - 11:07

خود را چون چشمه‌ای می‌دانم جوشان که لبالب از عشق است و جوی‌های فراوان عاشقی از اطراف آن جاری است. جوی بی قراری مدام، محبت همیشگی، عشق لایزال، اشتیاق ماندگار و ...

احساس من آن است که هر روز جوشش این چشمه  بیشتر و زلال‌تر می‌گردد و باید بیش از روزهای پیشین به معشوق خود ابراز عشق نمایم. هر لحظه باید با او سخن بگویم  و باید بگویم که نه همه عشق من که همه هستی و جان و روان من هست. باید به او بگویم که شب و روزم به یاد او می‌گذرد. عشق می‌جوشد و من باید عشق را فریاد کنم. باید بگویم که دل در تنگنای این سینه گاه سخت می‌تپد و می‌خواهد که به پرواز درآید و از شدت شوق به معشوق سینه را بدرد. باید بگویم که چگونه و چقدر دوستش دارم.

عشق از تمام وجود من می‌جوشد. در بی قراری و اشتیاق و عشق دائم هستم و جز یاد او آرامم نمی‌سازد. باید که بگویم به بلندای عرش خدا عاشق او هستم.

نمی‌دانم آنان که عاشق نیستند چگونه زندگی می‌کنند اما من چنین هستم و تا هستی‌ام هست، چنین خواهم بود.

 

ترامن چشم درراهم


15 شهریور 89 - 11:04
در انتظار تو گل آفتابگردانی را می‌مانم که در ابتدای یک صبح تابستانی زمانی که هنوز خورشید مهمان آسمان نشده است، سر به زیر افکنده و گویی از شدت انتظار اشک می‌ریزد.

گاه اشتیاق به تو مرا چون سبزه‌ای می‌نماید که چند روزی است آبی ننوشیده است و با رخ زرد به آسمان می‌نگرد و انتظار باران را دارد و یک تکه ابر کوچک نیز دل او را شاد می‌کند.

گاه شدت هجران چنان است که دلم چوب خشکی را می‌ماند که در دام آتشی هولناک اسیر است و می‌سوزد و فریاد دلش چون دود از او بر می‌خیزد.

این همه انتظار، اشتیاق، سوز فراق، خواستن، عشق، دوست داشتن و محبت را خدای به قلب من سرازیر کرده است و من احساس می‌کنم که از جان من هیچ نمانده جز عشق تو و قلبم هیچ نیست جز محبت تو و در تار و پود هستی من جز اشتیاق به تو جریان ندارد و بر این لطف خدای، او را شاکرم.

ترامن چشم درراهم


15 شهریور 89 - 09:24
 

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد 

آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد

بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام

لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد

مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود

آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد

شهر را از تب بیماری من جایی نیست 

راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد

اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود 
جام اندوه تو مرا همره و همرام کرد   ترامن چشم درراهم

15 شهریور 89 - 09:18

elima.mihanblog.com-beautiful_baby%20%281%29.jpg


میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟
گفت: جایی که میری مردمی داره که میشکننت...
نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی.
تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری،
قلب می زارم که جا بدی،
اشک میدم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم.
 
ترامن چشم درراهم

15 شهریور 89 - 09:17
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یک جا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
یادمان باشد ازامروز جفایی نکنیم
گر که درخویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بسازیم به هردرد که ازدوست رسد
بهر بهبود ولی فکردوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم
وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق
جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم
یاورخویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدادوست وفایی نکنیم
گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم
یادمان باشد اگرشاخه گلی را چیدیم
وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم
مهربانی صفت بارزعشاق خداست
یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
یاد من هست، طلب عشق ز هر کس نکنم
گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد
دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک
این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار
به تو ای عشق ، تو ای یار ، به تو ای بهر نیاز
یاد من هست که دیگر دل من تنها نیست
یاد من هست که دیگر دل تو مال من است
یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک
یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز
یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم
هر دو عاشق دو پرستو
ترامن چشم درراهم

15 شهریور 89 - 09:14
ngahe_to.jpg

__