29 خرداد 89 - 09:49 |
کسی درتهائیم نشسته وآینه های روبه رورابه حرف گرفته است.کسی که آشفتگی های شبانه مرابرای جیرجیرک هامعنامی کندومن احساس میکنم دراین تنهایی غلیظ زمین راروی شان هایم گذاشته اند.کسی درتنهائیم نشسته وستاره هاراازآسمان می چیندوروی پیراهن من گلدوزی می کند.حرف هایم رابه آسمان می فرستم.ابرهاکنارمیروند.ستاره هاکنارمی روندتاکلمات کوچک و سربه زیرمن به بال های فرشتگان برسدوبعدآسمان پرازحرف می شود.ابرهامی چرخند دست ها وآدمانیزمی چرخند.ومن دراین تنهایی روزهارادرسبدمیریزم وشب هارابه خاطرات دورگره می زنم به یادتوای مهربان شفاف.شب هایم راازخورشیدمی آکنم یادتوبهانه ای است برای سرودن یک ترانه ی غریب.اماتمام ترانه من آهنگ غم وانتظاررادارد.
|
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.