[go: up one dir, main page]

پیام های کوتاه
              زمان استاد فراموشی است ، مبادا شاگرد این استاد باشی
__
19 بهمن 88 - 09:38
گلی بودم زیبا در دشت شقایقها .

 

با تبسمی شاد و دلی آزاد .

 

صبحدم وقتی شه سیارگان از شرق

 

خرامان خرامان به سویم می آمد

 

نظاره گرش بودم

 

 و شبها هنگامی که جمال جهان آرای نقاب سیاه بر چهره می زد

 

 با دعوت نوازش نسیم به خوابی آرام فرو می رفتم

 

 و ان گاه شقایق های قرمز بالای سرم چتری از گل می ساختند

 

 و روزها گلبانگ هزار دستان بر شاخسار سرو وجودم

 

 را سرشار از شوق و هیجان می ساخت

 

 و رازهای باد صبا در گوشم طنین می افکند

 

 و ساعتها پای صحبت های رود می نشستم

 

 تا از دنیای دیگر برایم بگوید و او می گفت :

 

از تنهایش که در دشتهای سرسبز سر گردان بود

 

 از آرزویش که رسیدن به دریا بود

 

و شب هایش که چگونه با یاد دریا سپری می گشت

 

 و هلهله قطرات آب که به موقع دیدن دریا به گوش فلک می رسید

 

 و آن روز زیباترین روزها بود .

 

روز رسیدن به وصال ، روز قرار گرفتن در آغوش یار ،

 

و آن روز عروس آسمان نورش را هر چه بیشتر

 

 بر آغوش گرم قطرات آب می افکند

 

 و اینک این ره گم کرده باز می گوید که چطور جدایش کردند .

 

 زندگی زیبا بود و این زیبایی به هنگام بازگشت

 

پرندگان دو چندان می گشت و آن وقت بود

 

 که احساس می کردم دیگر ریشه ام در خاک آرام نمی گیرد

 

 و می خواهد همچون دسته ای از پرندگان سپید در فضا ،

 

پرواز کند و مانند آنان آزاد وار در آسمان نیلگون چرخ بخورد

 

 و آواز شادی سر بدهد ، بعد احساس کردم که دیگر نیستم ،

 

پاره شوقی و دیگر هیچ ، تنها یک حرکت ،

 

یک جهش و آنگاه بر روی زمین افتادم .

 

احساس دردی غم انگیز سرتاسر وجودم را فرا گرفت .

 

دیگر آواز و چرخش پرندگان را نمی دیدم ،

 

دیگر نوازش نسیم دل انگیز را حس نمی کردم ،

 

دیگر صدای هلهله قطرات آب را نمی شنیدم ،

 

 تنها یک حرکت ، یک جهش و دیگر هیچ ،

 

آری برای رسیدن به هدف از پای تا سر باید سوختن آغاز کرد

 

 همچون گل زیبا روی اسیر در خاک وجود.

 

24.gifترامن چشم درراهم16.gif


برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
         
10 مرداد 1389 ساعت 21:24
برای رسیدن به هدف از پای تا سر باید سوختن آغاز کرد
__