[go: up one dir, main page]

پیام های کوتاه
              زمان استاد فراموشی است ، مبادا شاگرد این استاد باشی
__
19 بهمن 88 - 09:01
خداگفت:زمینش سرد است .

 

چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ 

 

لیلی گفت:من

 

 

خدا شعله ای به او داد.

 

 

لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

 

 

سینه اش آتش گرفت .

 

 

خدا لبخند زد .لیلی هم!

 

 

خدا گفت : شعله را خرج کن .

 

 

زمینم را به آتش بکش!

 

 

لیلی خودش را به آتش کشید .

 

 

خدا سوختنش را تماشا می کرد.

 

 

لیلی گر می گرفت .

 

 

خدا حظ می کرد.

 

 

لیلی می ترسید .

 

 

می ترسید آتشش تمام شود

 

 

لیلی چیزی از خدا خواست.

 

 

 هیزم. خدا اجابت کرد .

 

 

مجنون سر رسید .

 

 

مجنون هیزم آتش لیلی شد.

 

 

آتش زبانه کشید . آتش ماند.

 

 

زمین خدا گرم شد!

 

 

خدا گفت: اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود!

 

 

24.gif ترامن چشم درراهم 24.gif


  • ارسال نظر (1)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
یاسمن          
19 بهمن 1388 ساعت 09:14
بینوا ما لیلی ها

بینوا مجنونها

شایدم چون خدا نگامون میکنه قشنگه این سوز عاشقی
__